|
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد.... |
||
| دیگه مثل روزهای قدیم نمی تونم مطلب بنویسم
سال نو مبارک همین کلی حرف نگفته هست میام و مینویسم راستی حاجی جون تو بخش خصوصی چیزی نبود فکر کنم یادت رفته ثبت وبزنی منتظرم هنوز هستی
Man emroz ba mobilam omadam to net va matlabe jadid gozashtam dige zod zod miyam
کاش بیاد کودکی ام میدویدم در چمن زار
و بدون دردی راحت و اسان در اسمان می پریدم بر روی ابر ها و از انجا به زمین غمگین و موجودات غمگین تر از روح زمین می نگریستم و بلند بلند می خندیدم چه کودکی زیبایی هنوز در خاطرام هست روزهای بیخیالی ام چه نزدیک است و شیرینی اش هنوز در لبانم است
من دانشگاه قبول شدم ولی نمی دونم که خوشحالم یا نه
ثبت نام هم کردم دقیقا همون رشته ای که دلم می خواست یعنی گرافیک کجا قزوین ....
حاجی حون باز گمت کردم بیا ادرس بده
عشق ،دوست داشتن ،دل بستگی،لذت ، شور ، هیجان،امید ، زندگیو...
هر کدام معنایی دارن و من در یک کلام همه را با وجود تو اموختم
امروز دقیقا امروز بعد از مدت های تصمیم گرفتم که حتما وبلاگم رو اپ کنم بعد از هزار بار اومدن و رفتن بالاخره نوشتم
امروز اولین برفی که میتونست بیاد اومد و ما برف زمستون امسال رو خیلی دیر دیدم بعد از مدتها من حال خوبی احسا س کردم اونم فقط به خاطر نعمت سفید خدا تا بعد..... امیدوارم خوش باشید
روزها میگذرد و من بی هدف در حال گذران زندگی ام پس کجایین ای هدف های من
من خسته هستم از این بی هدفی سرگردان هدف های من به واقعیت تبدیل شوید
هیج را در هیج ریختم
و نتیجه ی ان به جز هیچ چیزی نشد و من مانده ام بدون همان هیچ
از کار بر کتار شدم هودم هم نمیدونم چرا
ولی به هر بهانه ای بود این اتفاق افتاد الان دارم دیونه میشم انقدر حوصلم سررفته خدایا میشه دوباره برگردم سر کارم
می روم خیلی زود،
جای من اینجا نیست! در میان مه و طوفان و بلا، بین این همهمه و مکر و دورغ، پس این ظلمت شبگونه ی از دنیا دور، چشمه ها جاری است، بلبلان می خوانند، هر نفس یاد خدا در دلهاست، آسمان مینایی ست، کهکشان پر اختر، سر هر کوچه و برزن عشق خیرات دهند! جای من اینجا نیست، می روم سوی خدا! سوی آن خیر و وفا ، که همیشه باقیست ،که همیشه کافیست..... کاش آن لحظه تو هم پا باشی؛ دست در دست، چشم در چشم، به اول برسیم..... http://meanslive.blogfa.com/ این مطلب از این وبلاگ دزدیده شده با اجازه ی صاحبش
تا حالا به کشتن فکر کردی
ولی من فکر کردم یعنی فکر که نه من عملیش کردم همین دیروز بود که همه رو کشتم اونم شب حسابی خونینو مالینشون کردم تیکه تیکشون کردم بعدم خاکشون کردم من الان تنهام بدون کسی حتی پدرو مادر حتی خواهر کشتمشون اونا رو هم کشتم خوشحالم که دیگه کسی رو ندارم
هوا بارانیست
باران پاییزی ان هم در روز ۵ ابان زیباست چه روح نواز دلم قنج میرود برای زیر باران رفتن و از خیسی ، تنم یخ بزند این روزها همه خسته اند نمیدانم چرا پس چرا به زیر باران نمیروند پس چرا روحشان را نمی شویند همه از ان در فرارند با تمام توان میدوند ولی باز هم خیس میشوند مبارزه ان هم با باران وای باران باران پس ای باران زندگی من من از تو فراری نیستم تا میتوانی ببار تا میتوانی زندگی ام راخیس کن بوی نمت تهی میکند ، میپراند دوستت دارم با همهی بی مهری هایت با همهی دیر کرد هایت با همهی تاخیرت و دست به دعا میبرم و میگویم ای خدا لطفت یعنی باران را از ما دریغ نکن (دست نوشتهی خودم )
ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد وبه قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كار گشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر محتاجان برادري را برادر مي شود نا اميدان را اميد مي شود گمگشتگان را راه مي شود در تاريكي ماندگان را نور مي شود رزمندگان را شمشير مي شود پيران را عصا مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود خداوند همه چيز مي شود همه كس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاكي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا ومغزهايتان را از هر انديشه خلاف و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها ،ناراستي ها،نامردمي ها...
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه بر سفره شما با كاسه اي خوراك وتكه اي نان مي نشيند در دكان شما كفه هاي ترازويتان را يكسان مي كند ودر كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند... مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟
یادمان باشد ....
پا برهنگان ریگی به کفش
ندارند
مرا به تو نزدیک می کند این غروب ارام
وقتی یاس ها عطر حضور تو را می پراکنند و کوچه ها به سمت مهربانیت قامت می بندند قامت سبز شب بو ها از دیوار مسجد بالا می رود و دیوارها سرمست از عطر خدایی سر بر اسمان بلند میکنند دیوارها تو را صدا می زنند کوچه ها به سمت تو قامت می بندند پنجره ها به سمت تو باز می شوند وپرده ها در دستان باد بی اختیار ترانه ات می شوند صدای اذان غروب را در کوچه پس کوچه های این حوالی زیبا جلوه گر می کند. تو در تمام ثانیه هایم حضور داری .تانیه هایم بوی شوق می دهند بوی سلام بوی حضورت ارام از گوشه ی ایوان به روی کبوترهای روی دیوار می رسد. کبوتر ها حضورت را احساس می کنند و شاعرانه برایت غزل می سرایند و چه شاعرانه دوستت دارند دست مرا بگیر در رگهایم عشق بریز عشق گم شدن در ذات بی منتهای تو! و به من سعادت گم شدن بده گم شده ای که هیچ گاه سرگردان بی راهه ها نیست
شنبه . یکشنبه . دوشنه......
هفته ی اول .هفته ی دوم .هفته ی سوم..... اردیبهشت. خرداد .تیر .مرداد ..... الان دقیقا ۶ ماه و یک روزه که دیگه نیستی همیشه یادم میاد میگفتی که زود فراموش میکنی ولی من فراموش نکردم یعنی سعی کردم که فراموش کنم ولی نشد مطمئنا که تو فراموش کردی اره حتما فراموش کردی خودم هم کلافه ام خسته ام بسته دیگه تو رفتی پس چرا هنوز با هامی برو دیگه خسته شدم خسته ام دیگه لطفا نباش ولی..... همه جا هستی
روزها میگذرد و زنده ای با یاد خاطرات
تلخ و شیرینش اهمیتی ندارد فقط زنده بمان در یک کلام
سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
د کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است و من در این فکرم که چرا پاکت من گل نداشت
خانم ها خیلی باهوش هستندخانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد. آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. خانم گفت؛ مشکلی ندارد. من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد. بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند. خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد. آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد. خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم! نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
ببینید چقدر قشنگه من عاشقه رقصم
آنروز که دیگران دنبال چشمهای زیباهستند تو به دنبال نگاه زیبا باش دکترشریعتی
![]()
دلم میخواد همه چیزم متفاوت باشه
اخلاقم .رفتارم.حرف زدنم.لباس پوشیدم خلاصه همه چیزم هی مامانم میگه مگه تو کمبود شخصیت داری بچه که میخوای متفاوت باشی انقدر دنبال تفاوتی ولی من بهش میگم مامان چرا تو انقدر برای هر کاری با من مخالفی متفاوت بودنه که خیلی مهمه
دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست
حتی خودم مثل کوه یخی که سرد است و بدون هیچ گرماو یا انرژی بی هدف در ابها ی سرد سرگردان هستم و بدون روحی در بدن در حال ادامه زندگی هستم خسته ام از همه چیز از همه کس پس چرا ....
|
||